روانشناسی : رویکردها
رویکردهای اصلی و معتبر روانشناسی معاصر عبارتنداز:
- رفتارگرایی،
- روانکاوی
- پدیدارشناسی.
۱- رفتارگرایی
رفتارگرایی، مکتبی ذر روانشناسی است که اعتقاد دارد برای شناخت یک موجود زنده، نیازی به بررسی حالت هایِ درونیِ او (مثلِ فکر کردن) نیست و تنها بررسیِ محرکهای خارجی و رفتارهایِ بیرونیِ آن موجود (همانندِ گریه کردن) کافی است. این مکتب، در نیمه یِ ابتداییِ قرنِ ۲۰م ، یکی از تأثیرگذارترین قطب های روانشناسی جهان بود.
بدین ترتیب، رفتارگرایی، گرایشی است که تمایل دارد همیشه، به جای آنکه فکرها و حالت های ذهنی ما را بررسی کند، آن رفتارهایی را بررسی کند که به دنبال فکرهای ما می آیند.
اعتقادات رفتارگرایان:
۱- روانشناسی علم رفتار است و روانشناسی علم ذهن (و حالت های ذهنی) نیست.
۲- منشأ رفتارهای ما بیرونی (محیط) است نه درونی (تفکرهای ما) .
رفتارگرایی را نخستین بار می توان در کارهای ایوان پاولف و ادوارد لی ثر ندایک مشاهده کرد. اما پدر واقعی رفتارگرایی، جان بی واتسون است. کامل ترین و برجسته ترین نمونه تلاش های این شاخه را می توان در کارهای بی اف اسکینر ، روانشناس برجسته آمریکایی ملاحظه نمود. ریشه ی این شاخه از رفتارگرایی، در کارهای تجربه گرایان انگلیسی، به خصوص جان لاک و دیوید هیوم می توان پی گرفت که اعتقاد داشتند انسان، به هنگام تولد، چون لوحی سفید است که همه ی هوش او ، محصول یادگیری محیط است.این ایده، ایده ی محوری و اصلیِ رفتارگراییِ روان شناختی است.
نکته ۹ : رفتارگرایی را علم محرک-پاسخ (S-R) می دانند. کحرک مثل محیط، عامل وقوع پاسخ یا همان رفتار ماست.
نکته ۱۰ : اسکینر پاداش ها و تنبی ها را عامل وقوع رفتار می دانست.
۲- روانکاوی (رویکرد روان پویشی)
روانکاوی نظریه ای درباره عملکرد ذهن، اختلال های روانی و نام شیوه ای روان درمانی است که بر این فرض اساسی استوار است که بیشتر فعالیت های ذهنی و پردازش آنها در ناخودآگاه رخ می دهد.
به عبارت دیگر، روانکاوی علمی برای پرداختن عمیق تر و متمرکزتر به ذهن ناخودآگاه است. منظور از ناخودآگاه آن بخش از روان است که از دسترس آگاهی خارج شده است ولی به کنتل رفتار فرد ادامه می دهد. ایم اصطلاح نخست در سال ۱۸۹۶ رایج شد.در یکی از جنبه های روانکاوی یعنی درمان ، درمانگر که روان کاو نامیده می شود می کوشد درمان جو را نسبت به تعارض های ناخودآگاهش آگاه کند. در روان کاوی، روان کاو داده های خود را از مصاحبه های بالینی کسب می کند.
روان کاوی کلاسیک بر پایه ی این عقیده اصلی زیگموند فروید استوار است که تعارض های ناخودآگاه میان بخش های مختلفِ روان_نهاد (ID) ، من (Ego) ، فرامن (Superego) _ علت اصلی رفتار نابهنجار هستند.
فروید بر این باور بود که آگاهی یافتن از یک تعارضِ دردناک موجب کاهش اضطراب می شود.وی مشاهده کرد که هرگاه بیمارانش تجربه تلخ و تکان دهنده ای را همراه با هیجان های اضطراب آور به یاد می آورند،ظاهرأ از تآثیر آن تعارض بر رفتار فرد کاسته می شود.
تداعی آزاد، تفسیر، تحلیل رویا، مقاومت و انتقال پنج فن اصلی روانکاوی کلاسیک فروید برای آگاهی یافتن به تعارض های ناخودآگاه هستند.
- ۱. تفسیر: در روانکاوی، روانکاو صرفأ از آنچه بیمار اظهار داشته یا انجام داده است، تفسیری ارایه می کند. برای مثال، اگر بیمار با عصبانیت و از روی خشم از پدرش صحبت می کند، روانکاو ممکن است نشانه های کنونی بیماری را نشانی از احساس های سرکوب شده ی شخص نسبت به پدرش بداند.
- ۲. تحلیل رویا: فروید رویا را شاهراهی می دانست که به ناخودآگاه ختم می شود؛ چرا که در میان خواب ، ego قادر به دفاع کرن از خویش در برابر تعارض های ناخودآگاه (که به صورت های گوناگونی در خواب نمود می یابند) نیست.
- مقاومت: روانکاو با مشاهده ی گفته های بیمار به کاوش پیرامون نمونه های مقاومت، یعنی تمایل به بازداری از ابزار آزادانه ی مطلب ناخودآگاه آنها می پردازد؛ مثلأ اگر بیمار در مورد گفتگو درباره ی یک موضوع مقاومت می کند، در این صورت روانکاو سعی می کند با دنبال کردن موضوع ، دلیل مقاومت را دریابد.
- انتقال: در میان روانکاوی، بیمار ممکن است احساس هایی را که در سالهای گذشته زندگی خود به خصوص در مورد پدر، مادر یا سایر افراد با اهمیت تجربه کرده است، در روابط خود با درمانگر ، انعکاس دهد؛ این پدیده انتقال نام گرفته است. روانکاو این واکنش های هیجانی را واقعی نمی پندارد و آن ها را از زاویه ی تعارض های حل نشده ی دوران کودکی یا روابط قبلی بیمار می نگرد و مورد تفسیر قرار می دهد.
نکته ۱۱ : انتقال همان احساس هایی است که بیمار به درمانگر پیدا می کند که می تواند ریشه در روابط و احساس های قبلی خود داشته باشد.
از نظر فروید؛ علت یاد زدودگی (فراموشی) کودکی، وجود برخی تجربه های هیجانی نخستین سالهای زندگی است، که به دلیل اینکه بسیار تکان دهنده هستند، راه دادن آنها به حیطه ی هشیاری در سالهای بعد (به خاطر آوردن آنها) ، شخص را دچار اضطراب می کند. (علت فراموشی سرکوبی است)
فروید دیدگاهی منفی درباره طبیعت انسان داشت و معتقد بود انسان را نیز مانند حیوان، سایق های اساسی (عمدتأ جنسی و پرخاشگری) هدایت می کند.
از نظر فروید، هر رفتاری که از انسان سر می زند، جبری است. از این رو فروید را جبرگرا می دانند.
نکته ۱۲ : رویکرد روان پویشی (روانکاوی) بر خلاف رویکرد رفتاری، تقریبأ به طور کمال و تمام بر امور بالینی متمرکز است و توجهی به تحقیق آزمایشی ندارد. به همین دلیل، همیشه جنجالی و بحث برانگیز بوده و اثبات اعتبارش دشوار.
نکته ۱۳ : نظریه های روان پویشی فعلی کمتر روی غرایز جنسی تمرکز می کنند و بیشتر تجربه های فرهنگی را به عنوان تعیین کنندگان رفتار در نظر می گیرند.
برگرفته از : کتاب مدرسان شریف